چندپاره

  • هی پشت هم تاریخ پست ها رو باتعجب نخونید، درسته. هردوش توی یک روز نوشته شده. اصلاً دوست دارم هی تند تند بنویسم. صفحه خودم است. نه مالیات دارد نه اجاره. خدا رو چه دیدید شاید تا قبل خواب یه پست دیگه هم اضافه کردم.
  • هرچی میخوام راجع به ولنتاین بنویسم، فقط یاد دیالوگ قشنگ بهروز تو فیلم همسفر می افتم که به گوگوش میگه: جون مادرت بخواب، نذار نصفه شبی یاد چیزایی که نداریم بیفتیم!!
  • سابق بر این وقتی یکی پستش رو رمزدار می کرد، حرصم می گرفت. چه رمزش رو بهم می داد چه نمی داد در هر دو حالت حرصم میگرفت. به نظرم کار بیخودی بود. تا اینکه دیروز لزوم چنین پدیده ای رو کشف کردم! بعد از اون پستی که بهش قفل زدم، هروقت چشمم بهش می افتد، یه حس خوبی بهم دست میدهد. یه جورایی انگار تو یه جایی که هیچکس رو نمیشناسم و هیچکس منو نمیشناسه و همه چیزهای شخصی ام رو ریختم وسط، یه چیز خیلی شخصی تر دارم که این دیگه مال خود خودم است. هیشکی نمیبینتش، اما هست! جمله ام یکم طولانی بود، نه؟ بهرحال دیر بود، اما بالاخره فهمیدم نوشتن پست رمزدار چه کیفی داره!
  • داشتم طبق معمول وبلاگها رو می گشتم و جواب کامنت می دادم و به دوستام سرمیزدم. یکدفعه در عرض یک ربع اونقدر نوشته قشنگ خوندم که تا به خودم اومدم دیدم شصت و پنج تا پنجره روی صفحه ام باز است و چهل جور موزیک لایت دارد پخش می شود. امشب به اندازه تمام عمر وبلاگ نویسی ام نوشته های ناب خوندم و لذت بردم. خدا عمر بدهد به موسیو گلابی که نیم دوجین این نوشته ها رو دیوار به دیوار از لینک دونی اون پریدم و از خونه دوستان تازه ام سردرآوردم!
  • علاوه بر یاس فلسفی که بخاطر ولنتاین گرفته بودم، یه کم که گذشت و لذت خوندن نوشته های قشنگ تو وجودم ته نشین شد، ضعف شخصیت گرفتم. الان دارم به این فکر میکنم که کلاً وبلاگم رو آتیش بزنم!!!
  • آقا ما یه  یادداشت خصوصی با صدجوره قفل و کلید و رمز اینجا گذاشتیم و واسه خودمون اعصاب خوردی درست کردیم. هی بهش سرمیزنیم ببینیم اونی که باید از این قفل و بست رد میشد رد شده یا نه. کرمه دیگه. دست خودم نیست. شاید هم رمز رو براش نوشتم بزرگ زدم سردر وبلاگم که اگه تشریف آورد خدای نکرده پشت در نمونه !!!!!!‌
  • یه نگاه به پست های آخری ام کردم، نه... اینجوری نمیشه... این روزها زیاد بهت فکر میکنم. پررو نشو ها! حتماً داری بهم فکر میکنی وگرنه من که داشتم زندگی ام رو میکردم. پس خیلی محترمانه ازت درخواست میکنم، لطفاً‌ اینقدر برام انرژی نفرست. برو بذار منم به زندگی ام برسم. کلافه ام نکن!
  • شما شعر "تو رو دوست دارم" رو شنیدین؟ خواننده اش گویا یکیه به اسم مازیار فلاحی که من تاحالا ازش شعری نشنیده بودم. اینقده این شعر نرمه ! که من هرچی فکر کردم هیچ صفت دیگه ای به جز نرم براش پیدا نکردم. جزو معدود شعرهایی است که هرچی repeat میشه خسته ام نمیکنه...

        تو رو دوست دارم عجیب تو رو دوست دارم زیاد

        چطور پس دلت میاد منو تنهام بذاری

        تو رو دوست دارم... مث لحظه خواب ستاره ها

        تو رو دوست دارم... مث حس غروب دوباره ها

       تو رو دوست دارم عجیب تو رو دوست دارم زیاد

        نگو پس دلت میاد منو تنهام بذاری

        ........... تو رو میسپرم به عشق،‌برو با ستاره ها.........

  • یه وقتهایی فکر میکنم اگه اون موقع که اصرار کردم یک روز بیشتر پیشم بمونی، مونده بودی چی میشد؟ همیشه هم یه جواب بیشتر پیدا نمیکنم... یه روز به روزهایی که دوستم داشتی اضافه میشد.... یه خاطره به خاطره هایی که دوست دارم اضافه میشد... و شاید می تونستم یک بار بیشتر محکم از پشت بغلت کنم و به صدای نفسهات گوش کنم. شاید بهتر شد که نموندی....
  • برم بخوایم تا بیشتر از این یاد چیزهایی که ندارم نیفتادم ...
/ 8 نظر / 6 بازدید
امیــــر

انگار دلت یه جورایی - یا بد جوری گرفته

ندا

من همین طرفام زیر پاتونو یه نگاه بندازیم منم میبینین[پلک][ماچ] در ضمن پیرمرد 50 ساله پیرمرد نیست فقط 10 سال از چلچلیش گذشته[زبان]و ما هم اصلا تعجب نکردیم از تاریخ یکی بودن پست ها چون الان مده!![عینک]

یاسمن

قاصدکم ... من اگه ننویسم می میرم . نمی دونم چرا دوستایی که می نوشتن انقدر کم شدن . اما هرا یه نگاهی به خودمون بنداز من و توام آدمهای یکسال پیش نیستیم !

yalda omidi

ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم غم هجران تو را چاره زجای بکنیم[گل]

نوستالوژی

سلام به ابجی کوچولوی عزیز.....تو فیلم مجنون لیل (کار قاسم جعفری)مازیار فلاحی خونده بود...روی یه سریال هم خونده...آره راس میگی صداش نرمه...

پارسا

قفل زدن به نوشته ها البته که خوبه. فقط اونی که می خوای بخونه می خونه به علاوه احتمالا برادرا که خوب این دومی هم اشکال نداره. زیرا که برادرا مثل دکتر محرم آدمن[زبان]

نگاه کویر

سلام هرا دوباره دوست دارم تکرار کنم... سلام هرا دوست دارم به جای هر کسی که دوست داری ازش بشنوی تکرار کنم...به جای او... سلام هرا

نگاه کویر

اونقدر احساس توی جملات ساده ی تو بود... و اونقدر لطیف بود احساست که نمی دانم برای چه می نویسم...نمی دانم....فقط هوایی شدم... فقط... نذار چیزایی که نداریم رو یادش بیافتیم ... فقط نرم تویی و قلمت!