لبخندی که گم شد

اینجا روی میز من عکسی هست

از دختری که عروسک بزرگی را در آغوش کشیده

 تمام صورتش لبخند است

و چشمهای سیاهش غرق آرامشی عمیق، برق می زند

هربار که نگاهش می کنم، دلم برایش خیلی تنگ می شود

می خواهم بروم آنجا توی قاب

دوباره بیست ساله باشم

دوباره با هدیه ای که برایت خریده ام عکس بگیرم

دوباره تو را داشته باشم...

 

/ 17 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
tenkai

مثل همیشه عالی بود! وبلاگ شما با سایت limoonat.com تبادلی داره؟ چون هر دفعه میام اینجا آنتی ویروسم اخطار اکسپلویت میده

نوستالوژی

آخی...این دوباره ها اگر دوباره میآمدند عجب چیز باحالی میشدها؟!

کاوه کیهان

سلام سرزدم ..مطلبتم خوندم..5 دقیقه هم فکر کردم چی بنویسم..آخرشم همین چرت و پرتا رو نوشتم!!!

ندا

[نگران]

تهمینه

برگشتم عزیزم بازم ببینمت شاد باشی

با تو ميگويم از، رنگ بي رنگ وداع. از تو تنها يک اشک مانده با من امشب، مي چکد اشک و تو را پاک از خاطر من خواهد شست از تو تنها يک حرف مانده با من امشب که بگويک با تو، که فراموش شوي لاي اين خاطره ها از تو تنها يک حس مانده با من امشب که تو را گم بکنم پاي بيهودگي احساسم … آخرين بار سلام آخرين بار خدا حافظ تو

جوجو

سلام...خوندم.....يه هو ياد گذر عمرمون افتادم و دلم گرفت..ولي نميدونم شما از نوشتن اين پست چه منظوري داشتي ..هدف شما هم همين دلتنگي بوده ايا يا جدايي؟راستي منم اپم