هانیفر

- اینهمه خونه اونوقت باید یه راست بیان اینجا. تقصیر توئه. اگه از روز اول بهشون رو نمی دادی نمی موندن. گفتم نذار عادت کنن ، اینها به بی چشم و رویی معروفن. گفتی "بچه ان، گناه دارن." حالا چی؟ حالا که قد من شدن. بیا! هرچی تو خونه است می ریزی تو شکم این سه تا، تا سیر بشن. یه دقیقه چشم ازت بردارم هیچی تو یخچال نمی مونه. الحمدلله دیگه گوشت تو خورشت و مرغ و ماهی هم که دوست نداری و به بهانه های مختلف می ریزی تو حلقوم اینها. حرف بزنم میگی "مال خودمه. انگار کنید من خوردم." آخه عزیز من، پسر من، تو بخور نوش جونت. می دی به اینها که چی؟ نترس نمی میرن از گشنگی. تو هم ندی بخورن می رن یه جا دیگه شکمشون رو سیر میکنن. ... با توام! د... ننداز بچه...اون کالباس ها مال شام شبه...

همونجا نشست. به پسرک نگاه کرد که مثل همیشه به طرف مادرش رفت و شروع کرد به شوخی و خنده. همیشه با همین زبان چرب و نرمش مادرش رو آروم می کرد. اما اون دیگه بیشتر از این نمی تونست طاقت بیاره. شاید وقتش بود که از این خونه بره. به بچه ای که تو شکمش بود فکر کرد. به خواهر و برادرش. ناگهان عصبانیت شدیدی همه وجودش رو گرفت. اگه برادرش اون روز ظرف غذا رو برنگردونده بود ... اگه خواهرش یواشکی به اتاق خواب نرفته بود... اگه.... چقدر اگه بود که باعث می شد اهل این خونه یه کم بیشتر دوستشون داشته باشن. البته همه هم به این سرسختی نبودن... پسرک عاشق اونها بود. اونها رو بچه هام صدا می کرد. درسته که خودش اسمهای جدیدی روی اونها گذاشته بود و اوایل اونها هیچ کدوم اسمهاشون رو دوست نداشتن، اما خوب کم کم عادت کرده بودن و یه جورایی شیرین بود براشون که تا می رسید تو خونه داد می زد: "کریستوفر! جنیفر! هانیفر! بدوین بغل بابا!! " اغلب به شوخی به خواهرهاش می گفت: "آخه به شما هم می گن عمه! من نیستم به برادرزاده هاتون برسین." خواهرهاش هم انصافاً با اونها مهربون بودن. دختر کوچکتر خانه همیشه هوای آنها را داشت. در واقع دخترک اولین کسی بود که پیشنهاد کرد برای زمستان جایی به اون سه تا بدن. فقط اگر زیادی بهش نزدیک می شدن جیغ می زد. و این چیزی بود که او بارها به کریستوفر و جنیفر تذکر داده بود و کریستوفر هیج وقت رعایت نمی کرد. حتی مادر هم گاهی وقتها خودش به اونها غذا می داد و بهشون لبخند می زد. اما خوب، سیاستش این بود که جلوی پسرش غر بزند. شاید به قول خودش " نمی خواست بیشتر از رو بدهد که شبها هم این سه تا بیان تو اتاق بخوابن" ...

تو همین فکرها بود که صدای وحشتناکی توی حیاط پیچید. دخترک جیغ زد و مادر شروع کرد به ناله و نفرین کردن : " الهی ذلیل شین که اینطوری گوشت تن آدم رو می ریزین. خوب دربه در شده ها چرا تو حیاط مردم ترقه می اندازین. اینها حتما باید ناقص شن تا دست از این بازی ها بردارن" چهارشنبه سوری بود... چهارشنبه آخر سال. پس این صداها که از ظهر تک و توک به گوشش می رسید صدای ترقه بود. با هرکدومش هم دلش هری می ریخت پایین و حس می کرد بچه هاش توی شکمش وول می خورند. از کریستوفر و جنیفر هم خبری نبود. 

- کجا رفت این بچه.. دلم شور می زند. قلبش درد می کرد صبح.. با این صداها...

هوا کم کم تاریک شده بود و سر و صدا حسابی اوج گرفته بود. بلند شد و آروم آروم از کنار دیوار رد شد تا مزاحم کسی نباشد. رفت توی خیابان. چه خبر بود... اینهمه آتیش.. اینهمه صدا... اینهمه ترقه و فشفشه و نارنجک... پسرک رو نمی دید. دوستهاش رو می شناخت. اما هیچ کدوم نبودن. رفت خیابون بعدی و همینطور بعدی. اما باز هم نتونست پیداش کند. برگشت توی محل خودشون و کوچه های فرعی رو سرک کشید. به زحمت می تونست از دست ترقه هایی که به سمتش پرت می شدن نجات پیدا کند. یک بار که بچه ها دنبالش کرده بودند افتاد توی جوب اما باز بلند شد و به راهش ادامه داد. یک ساعتی گشت تا اینکه از دور دیدش. کنار دوستاش ایستاده بود و حرف می زد. رنگ و رویش هنوز پریده بود. مادرش راست می گفت. حالش زیاد خوب نبود. 

از لابلای ماشین های پارک شده رد شد و رفت نزدیکتر. نمی خواست پسر اون رو ببیند. فقط اومده بود پیداش کند و خیالش راحت بشود. بالاخره هرچی باشه اون پدرشون بود. یک لحظه از این فکر خنده اش گرفت. خواست برگردد که دید او هم دارد با دوستش خداحافظی می کند. با خودش گفت " خوب باهاش تا خونه می رم. این که سر به هواست. اینهمه هم توی تلویزیون نشون می دادن که امشب خطرناکه. باید مواظبش باشم." پسر همینطور که راه می رفت با مبایلش حرف می زد و حواسش به سر و صداها نبود. او هم از پشت ماشینها توی خیابون شروع به حرکت کرد. تقریباً رسیده بودند که یه دفعه یه چیزی پرت شد چند متر جلوتر از پسر. یه دینامیت بود که داشت فتیله اش می سوخت تا منفجر بشود. هانیفر ترسید. نگاهی به پسر کرد. داشت حرف می زد. اصلاً حواسش نبود. برای یک لحظه تصویر پسر جلوی چشمش اومد که قلبش درد گرفته و روی زمین افتاده، همزمان صداهایی توی سرش می پیچید و تصویر اون رو می دید که همینطور که دارد به اون و کریستوفر و جنیفر غذا می دهد یک دفعه صورتش پر از خون شد و دستش آتیش گرفت ... راه دیگه ای نداشت توی یک چشم به هم زدن دوید و خودش رو انداخت روی دینامیت و دوتایی با دینامیت غلطیدند سمت دیوار. دینامیت ازش جدا شد اما کمی اونطرف تر فتیله اش به آخر رسید و تا اومد از جاش بلند شود صدای مهیب انفجاری توی سرش پیچید. دیگه جایی رو نمی دید. حالش داشت بهم می خورد. سرش گیج می رفت. به زحمت چشمش رو باز کرد و پسر رو دید که همینطور که با مبایلش حرف می زند آروم داره راهش رو می رود. حتی اون رو ندیده بود.

خودش رو به سختی تا خونه کشید. خونریزی داشت. حس می کرد بچه اش دیگه توی شکمش تکون نمی خورد. سرش گیج می رفت. فقط تونست خودش رو بکشد پشت پنجره اتاق پسرک. مادرش داشت باهاش حرف می زد . بهش قرص و آب می داد. چشمهاش رو بست. خیلی خوابش می اومد. صدای پسر رو از دور می شنید که داره می خندد. " بچه هام کجان؟ هانیفر... " و خوابید.

--------

- پاشو مادر. پاشو عزیز دلم. فدای سرت. قضا بلا بوده. خوب همینه دیگه. پاشو اینطوری اشک نریز برات خوب نیست. دوباره قلبت می گیره ها. مثل دیشب می شی ها.. حتماً یه چیزی خورده، یه جایی رفته، شاید ماشین زده بهش. نشین تو حیاط سرما می خوری ها. پاشو پسرم. ...

مادر که دید فایده ای ندارد رفت سمت آشپزخونه شروع کرد با خودش حرف زدن.

- این زبون بسته ام اینهمه جا اومده پشت پنجره بچه من مرده. ببین بچه ام سر صبحی چه جوری غصه می خوره واسه یه گربه ...

/ 16 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
میـــــــــــــرا راد

Nice Job سلام هرا جون، خوبی؟ دلت واسه من تنگ نشده بووووووود؟ من ولی دلم خیلی تنگ شده بود....

عادل

وضوح نوشته ها کمه .... چون رنگ نوشته ها و زمینه تقریباً یکیه! ولی به هرحال فضا من را به یاد همون طعم گس عشق میندازه ... البته قالب قشنگ تر شده!

امید یگانه

سلام هرا خانوم عزیز[گل] داستان زیبایی بود[دست]، ولی من که فکر می کنم گربه ها بی وفاتر از این حرفا باشن[زبان] کاش به جا یگربه، از سگ استفاده می کردی![پلک][گل]

سارا

سلام من هیچ وقت از گربه ها خوشم نیومد, [متفکر]

نو اندیش جوان

سلام . خوبی ؟ خیلی از دوستان تقاضا داشتند که لینک دانلود کلیپ ((سبز سبزم ریشه دارم )) ساخته خودم را برای دانلود دوستان بذارم . حالا این خواسته محقق شده است . خوشحال میشم دانلودش کنید . نظرتون را هم بگین . دوست من این هم لینکش : http://www.4shared.com/file/120009345/eaf37376/___.html

سلام این قالب حدیدت خیلی قشنگه. تو اینترنت اکسپلورر خوب باز میشه ولی مثلا تو گوگل کروم اصلا نوشته ها دیده نمیشن. یه فکری بکن

پارسا

یادم رفت اسمم رو بذارم. کامنت قبلیم رو میگم

سارا

یه خصوصی داری هرا جونم

نو اندیش جوان

راستی وبلاگ من به روز شده با راهنمای جامع سفر به مشهد . خیلی مفیده . بد نیست . بخونیش ها . بدرد میخوره . منتظر نظرت هم هستم . ممنون . در ضمن کلیپ جدیدم هم برای دانلود گذاشتمش : http://www.4shared.com/file/120704246/9d57a09e/___.html