بی حساب...

 

نه من به تلخی روزگار می خندم

نه روزگار لبخندی بر لبهای من می نشاند

 

نه من برای خاطرات خوب گذشته گریه می کنم

نه خاطره ها اشکی بر چشمهایم می نشاند

 

نه من سراغی از تو می گیرم

و نه تو به سراغ من می آیی

 

حساب بی حساب

من با روزگار، من با خاطره، من با تو ، تو با من....

                                                                       20/6/86

 

/ 9 نظر / 12 بازدید
یک غریبه

[گل] قشنگ نوشتی دوست عزیز

عادل

شاید دلیلش همینه که توقعت رو از زندگی کم کردی .... باید از زندگی بخوای؛ توقع کنی ... باید روزگار رو مجبور کنی که اون چیزی که میخوای بهت بده ....

دل بارونی

کاش حساب و کتابی بود و پل می زد میون دستای ما آدمها .. بی هیچ حسابی چه تنها می شود این دل .. مگه نه ؟[خنثی]

ماشا

سلام دوست من. ممنون از حضورت و نظرت باز هم به من سر بزن.

یاسمن

بی حساب ...

somam

چقدر زیبا گفتی حساب بی حساب .... ولی من اینو قبول ندارم اگر حسابی ناپاکه باید تقاصشو ببینه .منتظر دیدار دوبارت هستم .

اسمان

[گل][گل][گل]اپم[گل][گل][گل]

نگاه کویر

حساب بی حساب. . . اما یک روز می رسد که اسیر هم می شویم... به روزم هرا جان

کمیلk

سلام هیراجان [تماس] حدیث عشق من و تو، حدیث ابر بهاریست، تو از قبیله لبخند، من از قبیله اندوه. فضای فاصله صد آه، فضای فاصله صد کوه، تو از سپیده و نوری، من از شقایق گلگون. حالا حساب بی حساب..........