خاطره شد!

روز-خارجی-اتوبان صیاد، ساعت 19 :

شهرزاد: به جان خودت پیداش میکنم. اینقدر جای توپیه!

من: بیا یه چیزی بخور. بستنی؟ پاستیل؟ بادوم زمینی؟

شهرزاد: نمی خوام. تابلوها رو بخون ببین کدومش زده نیاوران.

----

غروب - خارجی - یه جایی تو نیاوران، ساعت 19:50 :

من: قشنگه.

شهرزاد: آروم نیست؟ ببین چه سکوتی داره؟ کل شهر زیر پاته، حالا کم کم تاریکتر بشه قشنگترم میشه. خیلی آرومه. بیا بشینیم تو چمن ها.

من: چه حالی میکنن اینهایی که خونه شون اینجاست.

شهرزاد: آره. صبح که پا میشن آسمون می بینن، شب که می خوابن چراغهای روشن تو شهر زیرپاشونه، بارون و برف و ....

من: هی... اون خونه اولیه خیلی خوبه view این یکی از همه بهتره.

شهرزاد: آخ آخ اون ماشینه میخواست از پارک دربیاد، ماشین ما بدجاییه. پاشو بریم تو ماشین.

----------

شب - داخلی- ماشین - ساعت 20:15  :

من و شهرزاد داریم حرف میزنیم که یه دفعه یه دستی تق تق میزنه به شیشه. یه لحظه فکر کردم همون پسریه که الان با سگش از جلومون رد شد، یا شایدم راننده اون پژو که جلوش پارک کرده بودیم. سرم رو از لباس سبزرنگش کم کم آوردم بالا و اونم صورتش رو آورد پایین.

--- : کارت ماشین، مدارکتون .

ما : ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

--- : گواهینامه؟ برای چی توقف کردین اینجا؟ (در همین هنگام سرک میکشد و مطمئن می شه که من دخترم!! )

شهرزاد: اومدیم  بام تهران.

-- : اینجا بام تهرانه ؟؟؟

شهرزاد: حالا چه فرقی میکنه. قشنگه، آرومه، اومدیم یه کم تو سکوت بشینیم و بریم.

--- : پیاده شو گواهینامه تو هم بیار.

در تمام مدتی که اون آقاهه داشت مدارک شهرزاد و بالا و پایین می کرد، اون یکی شون به من اشاره کرد پیاده شم و مدارک شناسایی ام رو نشون بدم، استعلام ماشین و گواهینامه هامون رو از مرکز گرفت، با شهرزاد سوال و جواب کرد، ماشین رو گشت، داشبورد رو ریخت بیرون، کیفهامون رو گشت، cd ها رو زیر و رو کرد، حتی وقتی که توی ساک دستی کوچکمون و نگاه کرد و شهرزاد به طعنه گفت: ظرف خالی غذاست، می خواین بازش کنین و در ضمن تمام اون خنده ها و اشاره هایی که بین من و شهرزاد رد و بدل شد من فقط یه سوال تو ذهنم می چرخید:

  سوال سوالسوال سوالسوال سوالسوال سوالسوال سوالسوال سوالسوالچرا؟؟  سوالسوال سوالسوال سوالسوال سوالسوال سوالسوال سوالسوال سوالسوال سوالسوال سوالسوال سوالسوال سوالسوال سوال

آخرش آقاهه دید ما دوتا دختریم که سر و وضعمون و  همه شواهد داد میزنه درست و حسابی هستیم. خنده ام گرفته بود که حتی cd های تو ماشین مجاز بودن و خوراکی ها اسلامی. خلاصه لحنش زمین تا آسمون با اون اول فرق کرد. یه کم من و من کرد و با خجالت گفت: بفرمایین. مشکلی نیست. ولی زیاد اینجا واینستین. زنگ میزنن میگن مزاحمت ایجاد شده!!!

حالا خدایی من یه سوال دارم، نه از نیروی انتظامی ها! نه . اون که تکلیفش روشنه!!

از شما دوست عزیز، هموطن گرامی، شهروند خوب، آره شما، همین شما که زنگ میزنی میگی بیاین اینجا یه ماشین مشکوک وایستاده با دوتا آدم مشکوک تر!    :

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا ؟؟؟؟؟؟؟

یعنی دوتا دختر دلشون بخواد برن یه جای آروم، بیاد چیکار کنن؟؟؟؟؟؟؟؟؟

/ 12 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سپیده

آخی ی ی ی ی عاشق اینجور جاهام [قلب]

سپیده

حق داشتن بهتون مشکوک شن و گیر بدن ... فک کنم مثلاً اگر روز میرفتین این بلا سرتون نمیومد [چشمک]

سپیده

[بغل] فدای هرای بی معرفت [بغل]

سپیده

[نیشخند] دعا کن هرا ... دو ماه دیگه کنکور دارم [گریه][گریه][گریه] الانم اومدم نت نتیجه یکی از آزمون های اخیرم رو ببینم ... انقد استرس دارم هنوز جرات نکردم سایتش رو باز کنم [نگران] بهد نِيدونم چي شد سر از سايت تو در آوردم اونوقت [زبان][شوخی] [نیشخند]

سپیده

اوه ... چقد كامنت بي محتوا ... برم تا بيرونم نكردي [خنده] باييييييييي [قلب] [بغل]

سپیده

راسسي پرشين بلاگم رو ميبندمش ... تو بلاگفام ديگه ... خواسسي لينكش رو تو پيوندات تغيير بده ... منم سر فرصت اونور ميلينكمت ... فعلاً تو مديريت نيسسم ! [نیشخند] خدافس ! [خداحافظ]

ندا

بیا... اینم یه چراای دیگه!

ماهان

آیا دلیل خاصی داشتی اسم هرا را انتخاب کردی؟برای آشنایی با اسطوره هرا به بلاگ من سربزن یکی دو بست در مورد هرا دارم

ويدا

سوال از پايه اشتباس عزيزم. درمورد حق عبور و مرورشون يه تحقيق ميكردي اول