مکث . . .

(طعم گس عشق)

فکر میکنم تو راست گفتی

 زندگی سخت است !

پس بیا با هم فرار کنیم

به یک جای دور می رویم، جایی که زندگی اینقدر سخت نباشد

همین فردا صبح با اولین پرواز

می رویم جایی که روی هیچ نقشه ای نیست، هیچ کس نیست

شاید پروازمان چند ساعتی تاخیر داشته باشد، اما بالاخره که می رویم

شاید آنجا که رسیدیم حرف زیادی برای گفتن نداشته باشیم، اما باهمیم

اینطوری نگاه نکن

می دانم با خودت می گویی که من هنوز خیلی چیزها را نمی دانم

اما این را می دانم که با تو بودن را دوست دارم

دوست دارم ساعتها با تو در سالن فردگاه بنشینم و تام و جری تکراری ببینم

دوست دارم بی حرف در آغوشت بمانم و با تو به ترانه های " ZIC " گوش کنم

دوست دارم روبرویت بنشینم بستنی بخورم و تو تمام چیزهایی را که نمی دانم به من یاد بدهی

دوست دارم با تو راه بروم، عکس بگیرم، شام بخورم، از دست زندگی فرار کنم ... دوست دارم دوستت داشته باشم

فقط  نمی دانم تو هم اینها را دوست داری

یا من

باید فقط یک بلیط برای خودم بگیرم

و از تو هم فرار کنم

نوشته شده در شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸| ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ| توسط هِرا| نظرات () |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس