مکث . . .
(طعم گس عشق)
مرا به عشق وسوسه می کنی که چه ، رفتنی هم که نباشی ماندنی نیستی ... دیگر هیچ کس را دوست ندارم نه تو را که رفته ای نه او را که قرار بود بیاید و نیامد و نه حتی خودم را که هنوز احمقانه دوست داشتن را دوست دارم.... سلام... خوب من یه یکی دو هفته ای غیبت داشتم. حال و روزم زیاد خوب نبود. چند بار خواستم بنویسم اما ... خلاصه الان بهترم، اگه باید غیبتم موجه بشه برم با ولی ام بیام! اگه قبوله که سلام! امروز جمعه است اما من کله سحر بیدار شدم. هرچقدر چشمامو فشار دادم دیگه خوابم نبرد. حیفه صبح نازنین جمعه ام که تا لنگ ظهر نخوابیدم.... خوابیدن هم لیاقت می خواد دیگه. بیخیال که شدم اول یه لیوان آب پرتقال و یه کیک ریختم تو شکم بینوام و بعد خیمه زدم رو کامپیوتر و اولین کاری که کردم جواب دادن به کامنتهای دوستای گلم بود. الان که در خدمتتون هستم. بجز میرا و سپیده که نمی شه براشون کامنت بذارم (و نمیدونم چرا) به همه جواب دادم. عرضم به حضورتون که طبق آخرین تفکراتم به این نتیجه رسیدم که: دنیا کلا چیز مسخره و بیخودیه! زندگی می کنی، می جنگی، می خندی، لذت می بری، زجر می کشی ... که چی؟ که آخرش بمیری و بری؟ که دو متر پارچه بپیچن دورت و بذارن تو یه وجب جا؟ دیشب یک نفر می گفت سال 2012 آخر دنیاست. همه پیشگوها هم اینو گفتن... و من با خودم فکر کردم اگه واقعاً دو سال دیگه زمان داشته باشم برای زندگی، باز هم اینطوری زندگی می کنم؟ باز هم از کسایی که دوستشون دارم دور می مونم؟ باز هم نمی بخشم؟ باز هم حساب کتاب ده سال دیگه ام رو می کنم و بخاطرش خیلی کارها رو می کنم و خیلی کارها رو نمی کنم؟... این روزها دارم مدل زندگی کردنم رو انتخاب می کنم. نمیدونم دیره یا زوده یا اصلاً وقتشه... اما می دونم هر تصمیمی که بگیرم و هر راهی که انتخاب کنم، میتونه نابودم کنه، میتونه هم واقعاً راه درستی باشه. پس بهتره دعا کنین نتیجه درستی بگیرم. الان متوجه شدم این پست واقعاً از اول تا آخر دری وری بیش نیست!!!! از همگی بسیار بسیار عذر می خوام . دیگر دلتنگی نمی کنم... می وزی در زندگی ام چون نسیم تو را می بینم با لبخند مهربان آرام کنار تنهایی ام قدم می زنی به تو تکیه می کنم چون کوه حس می کنم تو را استوار قوی سربلند و دیگر از هیچ چیز هراس ندارم با عشق به یاد می آورم تو را آنگونه که بودی و به من آموختی عشق بورزم، ببخشم، انسان باشم ----------------------- هفته گذشته عزیزی رو از دست دادم، که سالها برایم مثل پدر بود. مرد بزرگی که هیچ وقت نمی تونم نبودنش رو تصور کنم. 10 سال همیشه کنارم بوده، با اون شکل گرفتم؛ بزرگ شدم و می دونم که چه بخوام چه نخوام، مثل اون فکر می کنم، تصمیم می گیرم و زندگی می کنم. همیشه باهام حرف می زند، نصیحتم می کند، تشویقم می کند، دعوام می کند... دلم برایش خیلی تنگ میشه، اما مطمئنم که همیشه کنارم می مونه، خودش می گفت که من مثل دختر کوچکش میمونم، خودش می گفت که همیشه می تونم روش حساب کنم، همیشه می تونم...... حتی حالا که نیست... دلم برایت تنگ می شود برای دستهایت صدایت مهربانی ات دلم برایت تنگ می شود اما همیشه دختر کوچک تو می مانم .... همیشه در دلم می مانی ... ---------------------------- نمی دونم چه حسیه... صدای کسی رو که دوست دارم می شنوم خوشحالم ... آرومم ... دلتنگم می گوید کسی رو که دوست داشتم برای همیشه رفته .... غمگینم... مبهوتم ... و باز هم دلتنگم
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |

