مکث . . .

(طعم گس عشق)

همکارت است، اما از یک همکار توی زندگیت پررنگ تر است پس دوست است

دوستت است، اما بیشتر از یک دوست تو ذهنت است انگار که دوستش داشته باشی

دوستش داری اما کمتر از کسانی که تاحالا دوست داشتی برات مهم است

قطعاً عاشقش نیستی . اما حالا که رفته دلت تنگ میشه، بهش فکر میکنی، جای خالی اش توی زندگیت معلوم است.

اگه دوستش داری پس چرا براش گریه نمیکنی؟ چرا عکس هاش رو هر روز نگاه نمیکنی؟ اگه دوستش نداری چیه این حس نامعلوم ! حس بی هویت بلاتکلیفی که شاید اسم نداشته باشه اما وجود دارد!

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۱ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط هِرا نظرات ()

فقط یک مرد عاشق می تواند

برای بودن با عشق همیشگی اش

ساعتها رو به عکس او بنشیند

و به رفتن کنار او بیندیشد

*********

خداحافظ پدر خوبم...

نوشته شده در یکشنبه ٧ آبان ۱۳٩۱ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ توسط هِرا نظرات ()

فقط یک مادر می تواند برای آرامش عزیزانش

سرش را رو به آسمان بگیرد

و دعا کند که از دنیا برود

*****

خداحافظ مامان خوبم...

نوشته شده در پنجشنبه ۸ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ توسط هِرا نظرات ()

سی ساله که می شوم ، در یک روز به اندازه تمام این سی سال بزرگ می شوم

دیگر از پشت تیله های رنگی به دنیا نگاه نمی کنم، از چشم های یک دختر سی ساله زندگی را میبینم؛ و از نگاه این دختر سی ساله هر تیله ای در این دنیا سی رنگ مختلف دارد، هر مکعبی سی ضلعی  است و در هر انسانی انگار سی انسان دیگر نهفته است.

***تولدم مبارک *** نه برای این که سی سال پیش به دنیا آمدم، برای اینکه امروز به اندازه تمام این سی سال بزرگ شدم....

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط هِرا نظرات ()

امروز صبح که ایمیلم رو باز کردم، طبق معمول نصف بیشترش رو نخونده Delete کردم، ولی خوشحالم که سه چهارتاش رو خوندم. متن زیر یکی از همون سه چهارتا ایمیل است که اگه نخونده پاکش میکردم هیچ وقت خودم رو نمیبخشیدم، هرچند اونجوری هیچ وقت نمیفهمیدم که چی تو ایمیل بوده که بخوام خودم رو ببخشم یا نبخشم!.... به قول خارجی ها anyway ... بیاین سال نو رو با کفش نو شروع کنیم....
 

 
 
دلبسته ی کفشهایم بودم. کفش هایی که یادگار سال های نو جوانی ام بودند
دلم نمی آمد دورشان بیندازم .هنوز همان ها را می پوشیدم
اما کفش ها تنگ بودند و پایم را می زدند
قدم از قدم اگر بر می داشتم زخمی تازه نصیبم می شد
سعی می کردم کمتر راه بروم زیرا که رفتن دردناک بود
 
================================

می نشستم و زانوهایم را بغل می گرفتم
و می گفتم:چقدر همه چیز دردناک است
چرا خانه ام کوچک است و شهرم ودنیایم

می نشستم و می گفتم : زندگیم بوی ملالت می دهدوتکرار
 
==============================
.می نشستم و می گفتم:خوشبختی تنها یک دروغ قدیمی است
می نشستم و به خاطر تنگی کفشهایم جایی نمیرفتم
قدم از قدم بر نمیداشتم .. می گفتم و می گفتم
 
=========================
......... پارسایی از کنارم رد شد
عجب ! پارسا پا برهنه بود و کفشی بر پا نداشت
مرا که دید لبخندی زد و گفت: خوشبختی دروغ نیست
اما شاید تو خوشبخت نشوی زیرا خوشبختی خطر کردن است
و زیباترین خطر..... از دست دادن
 
==============

تا تو به این کفش های تنگ آویخته ای ....برایت دنیا کوچک است و زندگی ملال آور
جرات کن و کفش تازه به پا کن.شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده ای
 
==============
رو به پارسا کردم ، پوزخندی زدم و گفتم
اگر راست می گویی پس خودت چرا کفش تازه به پا نمی کنی تا پا برهنه نباشی؟
 
==============

پارسا فروتنانه خندید و پاسخ داد :من مسافرم و تاوان هر سفرم کفشی بود
که هر بار که از سفر برگشتم تنگ شده بود و
پس هر بار دانستم که قدری بزرگتر شده ام
 
==============
هزاران جاده را پیمودم و هزارها پای افزار را دور انداختم
تا فهمیدم بزرگ شدن بهایی دارد که باید آن را پرداخت
 

حالا دیگر هیچ کفشی اندازه ی من نیست
 
======
 
وسعت زندگی هرکس به اندازه ی وسعت اندیشه اوست
نوشته شده در دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ توسط هِرا نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


كد ماوس